290
دروغ میگم اگر بگم این جنگ روم تاثیر نداشت! از خیلی جهات سردتر و بی رغبت تر به هرداستانی شدم و صد البت زودرنج تر! دوروز اول جنگ که اکثرا همسایه و اطرافیان در حال فرار و پر کردن باک اینا بودن من تو خونه نشسته بودم و دقیق یادمه شب با تحلیل اینکه صبح قراره جنگ شه خوابیدم و شد! صبحش در اشوب و اینا من هنوز تو رابطه بودم و بعدش به طور کامل دو روز این شخص کلا نبود و بعدش بودنش در حد5دقیقه در روز بود، بماند که تو این دو روز چقدر دلم گرفته بود، بعد این شخص برگشت ولی چطور؟! با حالت روانی داغون و پر از استرس و نشخوار، دریغ از یکم عاطفه و توجه! همش سرگرم کارای خودش بود اونم چه مدت؟! به مدت40روز!! واقعا تو این روزا از احساسات عاری شدم! این یه شکنجه روانی بود! برای شخصی که سعی داشتم زندش کنم و به خودم توجهش جلب کنم ولی اون شخص هرروز بدتر میشد! تا اینکه کلا بیخیال شدم و خودم راحت کردم و برام این موضوع در حدی شد که یه ماه دوماه از اون شخص خبردار نمیشدمم دیگه برام مهم نبود! هرچقدرم خواست بعدش تلاش کنه و جبران و من هرچقدر خواستم اونو درک کنم و احساساتم برگردونم نشد! خلاصه همه چی به وقتش خوبه:)) من وسط بحران به اون شخص لازم داشتم ولی اون مشغول حمال کاری واسه فامیلاش بود!
به هرحال گذشت و دیگه هم صحبت اضافی در این مورد وقت تلف کردنه!