همه چی داره به حالت قبل برمیگرده ولی من نرمال نیستم
چقد تبلیغ چای شهرزادو دوس دارم
صبحی از رادیو شنیدنش لذت بخشه
هیچ نور امیدی درمن نیس
بی تو: مثل یه پرنده ی یخ زده،مثل یک راننده خوابالو،مثل یه خواننده سرماخورده و مثل نون خامه ای بدون خامه،بَدَم، رو به راه نیستم
دلم نمیخواد به روزمرگی هام نگاهی بیاندازم،وقتی به کلاس سر صبی و صدای دلخراش معلم ها و بالا نیومدن سایت..یا اینک به کلاس زبان رفتنم و فضای گرم و نچسب و لامپ بزرگش وسط کلاس کوچیک و زهرایی که از روی عادت پاشو تند تند تکون میده فکر میکنم میخوام یه عکس العمل غیر طبیعی از خودم نشون بدم چیزی که هیچوقت تو من نبوده اونم عکس العمله.
از همه چیز زده ام،از جاهایی که خودم توش وجود دارم خسته ام،از مشکلات کوچیک و دغدغه های بی مزه بی زارم،به یک عدد مطلق نیاز دارم
ادما نمیتونن ارتباط برقرار کنن باهام
مثل یه مجسمه ی دست نخوردم
برای ریدن به امتحان خودمو اماده حس میکنم