bngbng

bngbng

بایگانی ام را ترجیح داده ام همیشه

292

kosar
سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵، 0:16
درحال بارگذاری..

سه ماه حدودا رفتم داروخونه جهت کاراموزی! واقعا دوستای جالبی پیدا کرده بودم! که نزدیک یه هفته ای میشه که تموم شده! با اینکه فضای داروخونه جالبه ولی یه ایرادی که داشت محلش بود! من یسری از محله ها دلم میگیره! حس خفگی بهم میده میگم سریع از اونجا خارج شم و متاسفانه این داروخونه ای که من توش بودم دقیقا تو همچین محلی بود.. واسه همین خوشم نمیومد و حتی از مسیرای مختلف میرفتم!

یک روز از این سه ماه دوسه تا اتفاق عجیب برام افتاد! یک پسری بود که یکی از فامیلای دور پدریمه! این پسره تو انیستا منو فالو داشته و من یادم نبود در واقع! بعد این یهو وارد شد داروخونه!:)) من نشناختم اولش ولی بعد که متوجه نگاهای خیره اش شدم شناختم ولی هیچ واکنش خاصی ندادم! سلام یااحوالپرسی هیچی! بعد دوساعت دوباره با بهونه ای برگشت! یهو گفت سلام خانم فلانی منو شناختین! گفتم خیر شما گفت فلانیم گفتم اها خوشبختم:))) خیط شد و رفت! تا اینک دیدم دیشب دایرکت داده که منم خوشبختم خانم فلانی! 😂

همون روز که این رفت من اونجا پیش همکارا شاکی بودم که هرجا میرم فقط فامیل بهمان فامیل که یهو دختر خالم وارد شد!:))حقیقتا کرک پرم ریخت! چون مکانشون خیلی دوره دیگه خلاصه روز عجیبی بود تا اینکه شب برگشتنی سوار ماشین اسنپ شدم که برگردم خونه!که اسنپیه درخواست ازدواج داد یه پسر بور با موهای فر بلند بود که چشاشم سبز بود بعد چندین بار گفت واقعا پسر بدی نیستم و دنبال همچین کیسی ام فلان بیهمان گفتم نه واقعا! شرمنده! گفت حتی دریچه ای از امید نیست؟ گفتم نه اقا😂خلاصه روز عجیبون غریبانی بود!

+حالا چند تا داستان دیگم دارم ولی فعلا حسو حالش نیس بعدا حال داشتم اینجا تعریف میکنم